تبليغاتX
رها کن و به خداوند بسپار

 

 

خداحافظ

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:8 توسط بوی باران |

خدایا دوباره معجزه کن

 

  

 می دانم که دوباره معجزه خواهی کرد. می دانم دوباره لبخندی واقعی هدیه ام خواهی داد. و این بار من چشم انتظارم. چشم انتظار لطفی دوباره ام . چشم انتظار معجزه ای دوباره .  ای مهربانم برای برگشتنش معجزه کن تو ای عظمت هستی که زندگی ام سرشار از معجزات توست. برای او که مدتی است همدم کماست زندگی دوباره عطا کن. به او آسودگی ببخش تا به آرامی چشمانش را بگشاید تا دوباره لبخند پرمهر و نگاه معصومش را ببینم .

خدایا من به نیت گشودن چشمانش پارچه سبزی را بر میله های ضریح زیارتگاهی بستم و شب هنگام خواب دیدم در گذر از زمان ساده زندگیم راهی زیارتگاهی شدم و برگ سبزی از جنس پارچه را به تن تنومند ضریح گره کردم . دستان خالی و پر از سادگیم را بر میله های ضریح حلقه بستم. و ای خدای مهربان آنگاه از تو خواستم تا او را به حرمت پاکیش سلامتی کامل عطا کنی. تا او را به حرمت نگاه های معصومش زندگی دوباره ببخشی تا چشمانش را بگشایی.

همانگونه که آرام با تو راز و نیاز می کردم او آمد و با مهربانی گفت: چه حریم سبزی برافراشتی- چه شمع روشنی در دلت برافروختی. این پارچه سبز که در دلت گره خورده از برای کیست و بی آنکه منتظر پاسخی بماند گره را گشود و به دستم داد و با مهربانی گفت به زودی چشمانم را می گشایم و زیارتگاه امن دلم را که گره های سبزش مهربانانه به دست خدا گشوده شده است نشانت خواهم داد. که اوست بهترین گره گشا.

از خواب که بیدار شدم احساس کردم در دلم جای حاجتی خالیست. به گمانم ای خالق معجزه آفرینم یکی دیگر از گره های زندگیم به دست تو گشوده شد. و من امیدوارانه در انتظار سلامتی اش شمعی برافروختم تا راه آمدن را برایش روشن نگه دارم تا زودتر برگردد. و من از جانب تو ای مهربان برای تمام آنانکه برای سلامتی اش گره ای سبز در دلشان بسته بودند نوید خواهم داد که معجزه شد، همه گره ها گشوده شدند.

                             آنجا که دل حریم خداست گشودن گره ها میسر است

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 8:42 توسط بوی باران | |

از تیر آه مظلوم ظالم امان ندارد

اين روزها عطف شده ام به مردمان وطنم. نه اينکه فکر کنيد از طرفداران شخص خاصی هستم. اين روزها در عزاي انسانيتي به سر مي برم که او را به مسلخ قدرت مي برند و گوسفند را که سر مي برند، هيچگاه از او نمي پرسند که او در انديشه آسمان آبي، در انديشه کفشدوزک ها در ميان علفها ، در انديشه آخرين جرعه آبي که مي نوشد، چقدر ساده و صادقانه فکر مي کند.

اين روزها عزادار وطنم هستم..."

احساس خوبي از اين همه دروغ و نفرت که آسمان سربي شهر من را پر کرده است ندارم. گلويم پر از بغض است. نه از براي فاجعه انتخابات به تنهايي، دلم پر غم است براي آنان که...

 باري بغض من براي مردماني است که يا قربانيند و يا جنايتکار و از اين سرنوشت محتوم براي اطرافيانم، براي خودم، براي انسانيت پيرامونم سخت پر بغضم.

به قول دوستم الهه مهر، اینجا بیشتر از همه ی دنیا از عشق حرف میزنند و کمتر از همه ی دنیا از عشق میفهمند! بیشتر از همه ی دنیا دم از حرمت و احترام متقابل میزنند و بیشتر از همه بی احترامی میکنند و حرمت میشکنند.  بیشتر از همه ی دنیا از خدا حرف میزنند و بیشتر از همه متعصب...خرافاتی و بت پرستند. 


 اين روزها آن عشق ناب که هميشه در ذهنم بود، آن عشق سيال به خدا و آسمان و انسان در دلم فوران مي کند و فرياد خفته ام را به خون دل مي‌نشانم و آهسته با خود مي گريم. براي وطنم، براي مردمان وطنم.

نامه ای از یک دوست که اسمش رو نمی دونم

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 19:18 توسط بوی باران | |

 

بزرگی این محبت را شکر می گویم که بزرگوارانه بر من عطا شد

 

مقصود من از کعبه و بت خانه تویی تو          مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه

خالقم ای یکتا معبودم آن لحظه سبز که در مقابل کعبه چشمان بسته ام را گشودم، عظمت و ابهت خانه ات همه وجودم را به لرزه در آورد، و بی اختیار همه با هم رو به کعبه، برای تو به سجده رفتیم و به شکرانه حضورمان در آنجا دو رکعت نماز عشق گذاردیم . مثل همیشه تو را در همان نزدیکی ها، جایی درون دلم احساس می کردم .

چشمانم را بر در خانه ات دوختم  و در دل فریاد کردم، در های رحمتت را برویم بگشا و مرا بسوی راهی هدایتم کن تا نزدیکتر شوم که من بی صبرانه به شوق وصال تو آمده ام .
تمام آرزوهایم را از یاد برده بودم و تنها تو را می خواندم. گویی که همه خوشبختی ام حضور تو بود و دیگر هیچ از تو نمی خواستم. سبک شده بودم و حس پرواز در همه وجودم پر می کشید و بند حاجتهای گره خورده بود که یکی پس از دیگری در دلم گشوده می شد. دیگر چیزی در دلم نمانده بود احساس کردم دری بسویم گشوده شد، قدم بسوی نزدیکتر شدن برمی داشتم دستانم خالی بود اما دل کوچکم را که به نور خودت عظمت بخشیده بودی هدیه ات کردم .

خدایا درناباوری این بزرگ حادثه زندگی ام غرقم و نمی دانم مرا به کدامین عمل نیکم با کدامین عبادتم برگزیدی بگو در کدامین لحظه ستایشت بودم که نگاهم کردی و شایستگی ام دادی تا مسافر تو باشم. نمی دانم شاید بسیارغافل از تو بودم و راه زندگی را نمی شناختم که دعوتم کردی تا به راهم آری. نمی دانم شاید ...
خداوندا هرآنکه را که بخواهی، هدایت می کنی، مرا هم بخواه تا هدایت شوم. به لطفت همیشه امیدوارم و تا همیشه بودنم شکر گزار بزرگواری هایت خواهم بود.

هوا خواه توام جانا ومی دانم که می دانی ...

------------------

ای خوبان، به یادتان بودم و به یاد تمام آنانکه در بخش نظرات خصوصی مشکلاتشون رو با اعتماد به من مطرح کرده بودند با عشق و ایمان براتون دعا کردم، گرچه من در اون حد نیستم اما می دانم که خداوند خود آگاه و ناظر بر دشواریهای زندگیمان است. باشد تا هر آنچه خواست اوست تحقق پذیرد. و به نیابت از همه شما از راه دور طواف کردم چه بسا با وجود قلب های پاکتان، طواف شما ارجح تر از طواف من در نزد او شده باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:59 توسط بوی باران | |

آمده ام تا رفتنم را فریاد کنم

 

امسال با حضور بهارست که جوانه های عشقم شکوفه می زنند و دلم بهار را همراهی می کند، چرا که در همین بهارست که مسافر خدا شده ام و گویی که به یادماندنی ترین بهار زندگی ام خواهد شد.

شوق حضور بهار دارم و آمده ام تا رفتنم را فریاد کنم.

شوق رفتن دارم، شوق پوشیدن لباسهای احرام، شوق طواف و لبیک گفتن دارم و نمی دانم چرا اینگونه بی تاب و دلتنگ لحظه های رفتنم. شوق آن دارم در دل چاهی که علی(ع) دردهایش را زمزمه می کرد، دلتنگیهایم را فریاد کنم.

و من برای خداحافظی آمده ام، برای خداحافظی با تو که در همین لحظه نوشته های مرا می خوانی، برای تویی که نمی شناسمت و برای تویی که می شناسمت.

به یادت خواهم بود و به یاد تو از خدای مهربان خواهم خواست تا سختی های زندگی را برایت سهل، و بزرگی رنجها و دردهایت را خوار و کوچک کند، برایت خواهم خواست در مشکلات ایمانت را افزون کند، تا صبر پیشه کنی تا تو نیز بفهمی که خداوند بعد از سختیها آرامش عطا می کند. از او خواهم خواست تا زندگی ات سرشار از بهترین ها شود و عشقی پاک و واقعی عطایت کند. باشد تا هر آنچه خواست خداست تحقق پذیرد.              

دل هاتان بهاری و بهارتان سبز و شاد.  تا لحظه های آمدنم، خدانگهدار

در خرابات مغان نور خدا می بینم       این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 10:49 توسط بوی باران | |

 سالگرد اون روزهای بارونی، پیاده رویهای طولانی بخیر

 

برای راحله،  که همچو نامش آرام و معصوم بر تخت سرنوشت دراز کشیده است. و هنوز از تخت کما پایین نیامده.

خیلی ساده برات می نویسم شبیه همون چیزی که تو دلمه.

نمی دونم چرا باورم نمیشه، نمی دونم چرا با اینکه بارها اومدم تو اون شرایط دیدمت ولی باز احساس می کنم که خیلی حالت خوبه و هنوز باورم نمیشه که اون تویی. هر وقت به دیدنت میام، همش به خودم می گم می بینی اون راحله ست که روی تخت کماست، دیگه  خودت رو گول نزن، اون واقعا تو کماست. کماست کماست اما ...

وقتی از اتاق میام بیرون  و درو می بندم باز یه حسی به من می گه راحله که حالش خوبه و جای نگرانی نیست.

راحله، برای سفرهای دوباره، پیاده روی تو روزهای بارونی چشمهاتو باز کن. من منتظرم، پاشو و دوباره کفشهای سفرت را پات کن.  بیا دوباره مسافر همون جاده ها  بشیم که تمام شبش رو با هم حرف زدیم و نفهمیدیم که کی صبح شده .

راحله سالگرد سفرمون یادش بخیر، راحله سالگرد اون روزهای بارونی، پیاده رویهای طولانی که خیس خالی به خونه برمیگشتیم یادش بخیر
راستی امسال آسمون بی حضور تو نبارید، نه برف با برکتی بارید نه بارون پر ثمری. بی حضور تو آسمان هم نمی بارد.

شاید می خوای کاری کنی که خاطره هامون بهاری بشه، می خوای کاری کنی که خاطره هامون دیگه بوی بارون نده، باشه خوب هر چی  تو بخوای بزار خاطره هامون بهاری بشه و بوی شکوفه بگیره .   اما یادت نره که قرارمون شد ، روز تولد شکوفه های بهاری . 

 

  شمعی برایش روشن کن شاید اون یه نفر تو باشی

 نظر خواهی برای این قسمت غیر فعال است

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:46 توسط بوی باران |

اندازه خوشبختی ات را بیشتر کن

روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي :  به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

 ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.

 وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مدتها پیاده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

 ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟

 شكر گزار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

 وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.

سعادت دیگران قسمتی از خوشبختی ماست. برای خوشبختی انسانها دعا کنید و از خوشبختی آنها لذت ببرید.

خداوند می فرماید: در تمام مراحل زندگي  مرا  به یاد داشته باش زیرا من به یادت هستم , اگر وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، به من  توکل کن و آنگاه که توکل کردی دیگر نگران و مضطرب نباش .

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:12 توسط بوی باران | |

تنها خداست که شما را داوری می کند

اگر درستکار و صادقید، آدمها شما را فریب خواهند داد: با این وجود امین و صادق بمانید

اگر مهربان هستید، آدمها شما را به خودخواهی و غرض ورزی متهم می کنند: با این وجود مهربان باشید

اگر کامیابید، دوستانی بی وفا و دشمنانی واقعی خواهید یافت: با این وجود موفق باشید

اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند: با این وجود شاد باشید

آنچه شما سالهایتان را برای بنایش صرف کرده اید، آدمها یک شبه نابودش می کنند با این حال بنا کنید.

نیکی های امروزتان را به فردا فراموش می کنند، حتی اگر بهترین خود را ایثار کنید باز می گویند کافی نیست: با این وجود بهترین خود را ایثار کنید

در سنجش نهایی، قضاوت های ایشان نیست که شما را می سنجد.

تنها خداست که شما را داوری می کند.

برگرفته از کتاب مادرترزا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 17:7 توسط بوی باران | |

خدایا چراغ قرمز زندگیمون رو سبز کن

اين داستان گوشه اي از حقيقت تلخ در زندگي برخي از دوستانم است که دست همراهي آناني را که به سويشان دراز شده بود را با عشق و گرمي فشردند و دلهايشان را با سادگي و چشمانشان را با اعتماد به پاکي رساندند. اما دوام بزرگي عشقي که به آنان هديه داده شده بود به لطافت پرهای قاصدک بود و اين عشق با نسيم پاييزي از هم گسست. عشقی که به آنان هديه داده شد در زبان بود نه دل .

و اما انگيزه من براي نوشتن اين مطلب، دوست عزیزم ميم الف بود که پیشنهاد کرد اتفاقي رو که براش افتاده رو براتون بنويسم. حادثه اي که اولين بار نيست مي شنوم و اولين بار نيست که تو مي خواني.

داستان میم الف به قلم من:         عشق های خاکستری

چيزي به تولد شکوفه هاي بهاري نمانده بود , کسي نزديکتر شد, آشنايي قديمي بود . با من همراه شد و خواست تا همراهيش کنم و من بعد از تولد شکوفه ها بود که تنهايي را بر شاخه درخت سپردم و شروع دوباره را مقدس ديدم و با او همراه شدم .سادگيم را به ديوار آويختم، سنگفرش راهمان را با مهرباني ام مزين کردم و صداقت برافراشتم واما او، آري او مهربان بود و عشقش را کنار سادگي ام آويخت، اعتماد بر من هديه کرد و شعارهاي ظاهرفرييش را به گوشم مي خواند و مرا به حضورش اميدوار مي کرد.گمان کردم به خواسته هايم رنگ مي بخشد و مرا ياري خواهد داد، اما ديري نپائيد آفتاب، همچو آتشي به اوج نشست و فصل مرگ شکوفه ها را خبر مي داد و من غرق در توهمات خود بودم .همه چيز ار بين رفته بود و من بي خبر بي آنکه بدانم بذر دلخوشيهايم را آبياري مي کردم, و ديگر نگاه هاي تازه  را نمي ديدم او رفته بود و همه جيز آنقدر ساده تمام شد که حرمت دوستي زيادم رفت ، با سرعت به عقب برگشتم سادگي ام را ديدم نيمه شکسته بر زمين افتاده بود و از عشقي که او کنارش آويخته بود هيچ اثري نمانده بود. گويي قبل از اينکه من بدانم  او به تنهايي آمده و عشقش را برداشته و بي آنکه بداند سنگي بر سادگي ام کوبيده . و به  مهرباني ام که هنوز بر سنگفرش راهمان  لگدمال شده بود خيره ماندم .به ياد تنهايي ام افتادم که با تولد شکوفه ها به شاخه سبزي هديه کرده بودم با سرعت به سراغش رفتم  و تنها چيزي را که سالم و دست نخورده آنجا يافتم تنهايي ام بود، ديگر هيج شکوفه اي نبود و شاخه سبز درخت از تنهايي که من بر آن آويخته بودم خشکيده بود.ترسيده بودم به آسمان نگاهي کردم، تا ديدم خداوند نگاهم مي کند از خوشحالي اشک در جشمانم حلقه بست و من هيج نگفتم. و من ديگر هيج نگفتم که کوچکترين کلامي اشک را به ميهماني چشمانم فرا مي خواند.خداوند سکوت کردو هيچ نگفت، اما با نگاهش لبخندي دوباره بر لبانم نشاند.

خدایا اون لحظه ها که حادثه های تلخ زندگی مثل چراغ قرمز زندگیمون رو از جریان می ندازه به ما توان و امید حرکت بده تا قدمی دوباره و لبخندی دوباره را تجربه کنیم تا بتونیم چراغ زندگیمون رو همیشه سبز نگه داریم حتی اگه هر اتفاق بدی توی زندگیمون رخ بده همیشه جریان داشته باشیم.

خدایا ازت می خوام سلامتی دوباره راحله را هر چه زودتر بر او عطا کنی تا چراغ زرد زندگی من و اطرافیانش دوباره سبز بشه . }     

                                         به لطف تو همیشه امیدوارم


گزیده ای از نظرات فرشته مهر و ایمان : 

روزی استاد گفت: اگر کسی تاب عشق تو را نداشت خواهد رفت. ماندنی کسی است که هم رنگ توست. ماندنی کسی هست که حقیقت است و آن که رفت جز وهمی در زندگی تو نبوده است.
خداوند در قرآن میفرمایند:  "و زنان خوب برای مردان خوب و زنان بد برای مردان بد هستند"
"و چه بسا چیزی خوش میدارید و آن برای شما بد است و چه بسا چیزی را بد میدانید و آن برای شما خوب است. خدا میداند و شما نمیداند."

ایمان : اخه میدونی خدا، ناخالص ها بلد نیستن تو غمار عشق همه چیزشون رو ببازند.تا میبینند اوضاع بد شده.بازی رو به هم میزنند و میرند.

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:29 توسط بوی باران | |

دورها آوایی است كه مرا می خواند ...

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور

همه چیز تو یه لحظه اتفاق افتاد، شوق رفتن رو می گم . احساس کردم چقدر دوست داشتم برم چقدر دوست داشتم رفتن رو تجربه کنم . انگار یه چیزی یه حسی همش ازم می پرسید شوق رفتن داری؟ انگار می خواست مطمئن بشه؟ یه حس خاصی دارم، انگار که دیگه فرصتی نیست تا بودن رو تجربه کنم. یاد شعر  "شوق دیدار تو ..." می افتم.

نمی دونم یعنی من واقعا انتخاب شدم؟...

"نظر كردم در پروردگار خويش به چشم يقين

از پس آنكه او مرا، از نظر به غير خويش، بازداشت

و مرا به نور خويش روشنايي بخشيد

و شگفتي هايي از سرّ خويش به من نمود

و هويت خويش را به من نمود.

پس نظر كردم، به هويت او، در انانيت خويش

پس از ميان برخاست نور من به نور او و عزت من به عزت او

و قدرت من به قدرت او

و ديدم انانيت خويش را به هويت او

و بزرگي خويش را به بزرگي او

و رفعت خويش را به رفعت او

پس نظر كردم در او به چشم حق و بدو گفتم اين كيست؟

گفت اين، نه من است و نه جز من، نيست خدايي جز من.

پس مرا از انانيت من به سوي هويت خويش گردانيد"

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی    تا بی خبر بمیرد در عین خودپرستی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:53 توسط بوی باران | |

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن»

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:23 توسط بوی باران | |

کسی برای آمدنم در انتظار مانده است

 گاه با خود  می اندیشم که ای کاش از اوجت پایین می آمدی در مقابلم می نشستی و دردها و غمهایم را گوش می دادی و آنگونه معصومانه به چشمان زیبایت خیره می ماندم که به آغوشم می کشیدی و آرامش هدیه ام می دادی .

اما حالا  دعوتم کرده ای به خلوتگاه خود  من به سوی تو می آیم اما نمی دانم کی خواهم رسید.

خدایا من از تو یاری می خواهم و مي دانم تو مرا چشم انتظاري تا ظرف کوچک بودنم را با بزرگي مهربانيت يکي کنم, تا حجم عظيم لبخندت در آن جاي گيرد و حتي ذره اي از آن از گوشه و کنارش بيرون نريزد.خلوصت را شاکرم و چشم انتظاريت را, که در انتظار بزرگ شدن روحم, مرا لحظه به لحظه ياري ام مي دهي , تو گاه شکوه هاي تنهاييم را ناديده مي گيري و حتي محبتت را بر من افزون تر مي سازي .

خدایا من از دلتنگیهایم حراسی ندارم همه بودنم را با حضورت دوست دارم و دلتنگیهایم را هرآنگاه که باعث درد و دلهای عاشقانه ام با توست صمیمانه به آغوش می کشم.

دلخوشیهایم را از تو می دانم و تمام لحظات ناخوشایند زندگی ام را با عشق می پذیرم. چرا که کسی در انتظار بازگشت منست تا شروع دوباره را بهتر آغاز کنم . انتظارش را شاکرم.

تو ای چشم انتظارم برای بازگشت به سوی تو. تو ای چشم انتظارم برای رسیدن به اوج کبریایی ات.  همه دلخوشیم حضور توست.

 من آن نگاه عاشقانه ات را که برای آمدنم در انتظار مانده است

با همه اعتماد و با تمام ایمانم می پرستم

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 7:16 توسط بوی باران | |